می ترسم...میترسم نتونم...کم بیارم...مث دفه های قبل...تویه باتلاق گیر کردمو دارم فرو میرم...هر روز که ازش میگذره...هرهفته...هرماه...هرسال...اره به سال هم کشیده....بیرون اومدنم داره سختر میشه...یه باتلاقی که شبیه باتلاق نیست...یه باتلاقی که فک میکنی هیچ وقت توش گیر نمیکنی...به خودت ایمان داری ولی از لحظه ایی که واردش میشی میفهمی گیر کردی و در اومدن ازش به این سادگیا نیست وکسی هم نیست که بکشتت بیرون...ینی هستن ولی نمیتونن کاری بکنن و فقط دستور العمل صادر میکنن که اینکارو بکن..اونکارو بکن...واین یعنی کسی نیست...ینی تنهایی...ینی جای تو نیستن...ینی خودتی خودت...کاریه که خودت باید تموم کنی...یا اجازه بدی بیشتر فرو بری وهرروز باترس زندگی کنی یا اینکه یجوری خودتو بکشی بیرون وارامش پیدا کنی حتی اگه به اون باتلاق و ترس عادت کرده باشی...حتی اگه بعد بیرون اومدن هیچ چیز مث قبل از فرو رفتن نباشه...حتی اگه بعداز بیرون اومدن احساس کنی یه چیزی کمه...حتی اگه دیگه تو اون ادم نیمچه شاد سابق نباشی...
+تا خود صب اشک ریختم...
+چقد تغییر سخته....
چقد نترس بودن ترسناکه....
برچسب:
نویسنده: متین نوروزی
تاريخ: جمعه
19 شهريور
1395 ساعت: 16:19