بی حسی مطلق... - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 23:57
تنهاییم...بی حوصلگیم... بریدن از همه.... دوس نداشتن هیچی... خنثی بودن... حرف زدن با غریبه ها... حالت تهوع داشتنایی که دیگه داره عادی میشه... فرار کردن از همه... سکوت... این روزای اخیر اینجوریم...وتعداد روزای اینجوری بودنم داره زیاد میشه.....
من یه معتادم.... - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 23:57
وقتی قبولش کردم که سرگیجه داشتم....چشمام از درد قرمزو اشک الود بود....وقتی سردرد داشتم ....وقتی میدونستم دلیل همه ی اینا چیه ولی بازم تکرارش میکردم....بارم انجامش میدادم....اونموقع بود که قبول کردم من یه معتادم....اعتیاد به چیش بماند برای بعد...
من دیگه مهربون نیستم... - تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 8:25
عوض شدم...من دیگه اون ادم قبل نیستم.....
همیشه نفر دوم بودم...نفر دوم بودم...نفر دومی که تلخ ترین حالت روحیو داشته وداره.... - تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 8:25
تو درس ...تو کار... حتی تو عشق و دوس داشتن...خسته شدم از بس که........حس بدی دارم...حس پوچی...بی ارزشی...تنهایی در عین اینکه دورت شلوغه...حس نامریی بودن...اشک نداشتن...فقط نگاه کردن...فقط تو خودت ریختن.....حس بی پناه بودن....ترسیدن...ترسیدن... ترسیدن... میگن ادما زمانی که یه چیزیو دارن اما میدونن ما...
کتاب.... - تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 8:25
کتاب تنها چیزیه که مرسی نداره....این جمله ای هس که یکی از مامانا خطاب به بچش که در جواب مادرش برای خرید کتاب گف مرسی رو شنیدم وبسی خوشمان امد.... جمله بندیم از بیخ وبن اشتباهه ....خودم میدونم...
شاید کمی عجیب... - تاریخ: 1395/8/17 ساعت: 12:20
زنگ در بالا رو میزنه طبق معمول،حتی اگه طبقه خودشون کسی خونه باشه بازم زنگ بالا رو میزنه ومن درو براش باز می کنم...ایندفه خواسته بود با کلید درو باز کنه کلید تو قفل گیر کرده بود باز زنگ درو زد ...درو براش باز کردم ...رفنم تو بالکن ببینم اومده تو ولی متوجه شدم با کلیدو قفل درگیره...رفتم پایین کلیدو از...
ترسناکه... - تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 16:15
به عنوان همراه بیمار...از بس اومدم بیمارستان حالم داره بهم میخوره بخصوص از بخش زنان.....نمیدونم چرا ولی وقتی میام اینجا احساس میکنم مادرها هیچ وقت برای خودشون نیستن...نشستم بین شیش تا زن و مادر که تازه از اتاق عمل اومدن بیرون و پر از دردن ومن پر از ترس....
دلتنگم... - تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 14:24
دلتنگم....دلتنگ رزی...هست اما نیست...دور شده ...می گه خوبه اما میدونم نیست....قشنگ حس میکنم که توی دلش خالی شده...انگار یک چیزی کمه... دلتنگم....دلتنگ دده...که سرتاسر مشکله و دیگه نمیتونه همخونم بشه و من کمتر شادیش رو با وجود همه ی مشکلاتش میبینم... دلتنگم...روزها از پی هم میگذره و اکثر ما به خاطر ب...
دوسش داشتم... - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 16:19
دارم یکی از وسایلی که چون جون دوسش داشتم و از یکی که از جون بیشتر دوسش داشتم کادو گرفته بودم رو میفروشم.... اینجا جا داره بازم این بیت از غزل سعدی رو بگم که: من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود...
مطمئنن هیچ چیز ...هیچ چیز عین سابق نمیشه... - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 16:19
می ترسم...میترسم نتونم...کم بیارم...مث دفه های قبل...تویه باتلاق گیر کردمو دارم فرو میرم...هر روز که ازش میگذره...هرهفته...هرماه...هرسال...اره به سال هم کشیده....بیرون اومدنم داره سختر میشه...یه باتلاقی که شبیه باتلاق نیست...یه باتلاقی که فک میکنی هیچ وقت توش گیر نمیکنی...به خودت ایمان داری ولی از ل...
عادت... - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 16:19
یه جاییم خوندم:بالاخره عادت میکنی به هیشکی عادت نکنی...
تنهای تنها...(زندگی مستقلانه)... - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 16:19
تابحال با این حجم از تنهایی روبرو نشده بودم...اینهمه سکوت... تنهایی غذا پختن...غذا خوردن...فیلم دیدن...تنها بودن...وحالا کمی عادت کرده ام...اما تنها چیزی که هنوز به ان عادت نکرده ام بی خوابی های شبانه ام است...خوابم نمی برد...یا اگر می برد کابوس میبینم...
راضی یا ناراضی.... - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 11:53
همیشه سعی کردم همه ی دوروبریامو از خودم راضی نگه دارم واین بزرگترین اشتباه زندگیم بوده ,شاید تو این مدت بیست وچند سال تا اونجایی که خودم یادم میاد دونفرو نتونستم راضی نگه دارم و از دستشون دادم...یکیش پنج سال پیش بود ویکیش هم تقریبا پنج روز پیش...وچقد این دو تا رفتن بهم سخت اومد اما تموم شد....باید ی...
شروع دوباره... - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 11:53
خیلی وقته ننوشتم...سعی میکنم دوباره شروع کنم... :) +ازدوستی که تو این مدت یادم بودن ممنونم... :)
اینجوریاس... - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 11:53
خب همیشه اینجوریه که وقتی میخوان برن دعواشون میشه یا وقتی که میخوان بیان وحتی وقتی که تو راهن...قاعدتا من سعی میکنم همراشون نباشمو کلی بهانه جور می کنم...
تنهای تنها... - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 11:53
تابحال با این حجم از تنهایی روبرو نشده بودم...اینهمه سکوت... تنهایی غذا پختن...غذا خوردن...فیلم دیدن...تنها بودن...وحالا کمی عادت کرده ام...اما تنها چیزی که هنوز به ان عادت نکرده ام بی خوابی های شبانه ام است...خوابم نمی برد...یا اگر می برد کابوس میبینم...

برچسب‌های مرتبط

کتاب های ممنوعه | کتاب اول | کتاب صوتی | ترسناکه ترسناک | واقعا ترسناکه | سزارین ترسناکه | دلتنگم و دیدار تو | دلتنگم آنچنان که اگر | دلتنگم خدا | دلتنگم آنچنان